سلام
بازم می خوام از اون شب بگم البته این دیگه آخریشه بعد از اون شهربازی و ماجرا های که خودتون میدونید رفتیم پیاده به سمت ویدا آخه اینقدر چرخیده بودیم که حسابی گشنه شده بودیم .
مسیر حسابی شلوغ بود ما جلو راه میرفتیم و دخترا عقب نخودی هی می گفت آقا پیرهن سفیده شمارتو بده اونم می گفت اگه اینجا به پام هم بیوفتی نمیدم (آخرالزمان که میگن همینه) بعضی موقع ها هم واسه اینکه کم نیارن می گفتن آقا چرا مزاحم می شی ما هم میگفتیم کسی مزاحم نشد توهم زدی خانم
رسیدم ویدا مثل چند دفعه ی قبل رفتیم بالا میزارو به هم چسبوندیم به هم و دور تا دورش نشستیم .کلی خندیدیم بازم به خاطر ماجرای عظیم نتونستیم پیتزا بخوریمو ساندویج سفارش دادیم ولی هرکی کنارمون پیتزا می خورد منتظر بودیم که پیتزاشو نصفه نیمه تموم کنه که .....
بعضی ها می فهمیدن ما هدفمون چیه حلمونو می گرفت نخودی می گفت اه چرا برداشت برد اونم مثل عظیم گ گ بود.
خلاصه شد آخر غذا و مثل همیشه یک نوشته ، نوشتیمو همه امضا کردیم.
اومدیم بیرون و پیاده رفتیم تا 4 راه گلشهر همونجایی که من یادگارایای خوبی داشتم از این چهارراه چه روزای خوبی بود اما.....
بازم یک خاطره جدید از این چهارراه واسمون رقم خورد ولی ایندفعه آخرین دیدار ، آخرین خداحافظی ، آخرین حرفها ، آخرین نزدیکی ، آخرین با هم بودن ، آخرین صداها ، آخرین قطرات اشک واسه یک بهترین ، واسه یک دوست ، واسه یک فرصت خوب ،فرصت شناخت ، فرصت جبران ، جبران گذشته ، جبران بدی ها ، جبران بی وفایی ......................خداحافظ همکلاسی
شام ویدا
خوشحالی ممد به خاطر خوردن ساندویج های بقیه
چهار راه جدایی
نوشته شده توسط ک.معصومی